تبلیغات
وبلاگ باغ تنگه «باقرتنگه» baghertange/baghtanghe veblog - مطالب ابر باغ تنگه

نمایشنامه کوتاه:

ما چقدر فقیر هستیم

(خانه مردی متمول و سرمایه دار ، مرد در کنار پسر نشسته است و با او گفت و گو می کند)

پدر: پسرم می خواهم ترا به روستایی ببرم و چند روزی در خانه یک روستایی  بمانیم ، نظرت چیه؟

پسر بچه: خیلی خوب است ،من مایلم ، حد اقل یک سفر می رویم و روحیه مان عوض می شود .

پدر: باشد، فردا آماده سفر می شویم تا اینکه برویم.

پسر بچه:  خیلی خوب است من می روم به مادر می گویم ، راستی پدر، مادر را هم به همراه خود می بریم؟

پدر: نه پسرم، می خواهم با هم برویم، دفعه بعد مادرت را هم به همراه خود می بریم، برو و برای فردا آماده شو  .


صحنه دوم

فضای صحنه:

( خانه روستایی محقر مرد متمول و پسرش در اتاق خانه روستایی با زن و مرد و بچه روستایی نشسته اند و مشغول صحبت هستند.)

پدر:در اینجا به چه کاری مشغول هستید؟

مرد روستایی: کشاورزی و دامداری می کنیم و لقمه نانی برای زن و بچه خود در می آوریم.

پدر:از وضعیت خودتون راضی هستید.

مرد روستایی: خدارو شکر خوبه ، از اینکه محتاج دیگرون نیستیم خوشحالیم و خدارو شکر می کنیم .

زن روستایی دیگه وقت ناهاره اگه میل دارید آماده بشید برای ناهار خوردن.

مرد روستایی: شما مایلید که ناهار بخوریم.

پدر: باشه،    (بساط را پهن می کنند و ناهار را می خورند  )

پسر بچه: بابا حالا که ناهارو خوردیم ما بریم توی مزرعه بازی کنیم ؟

پدر:باشه پسرم شما می تونید برید بازی کنید.(پسر بچه با پسر روستایی به خارج از خانه می روند و به بازی مشغول می شوند وپدر و پسر بچه فردای آن روز عازم خانه خود می شوند.)


صحنه سوم

فضای صحنه:

(پدر و پسر بچه در حال بازگشت به خانه خود هستند ، پدر نظرش را در رابطه با سفرشان می پرسد)

پدر:  نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟

پسر بچه: عالی بود پدر !

پدر:  آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟

پسر بچه: بله پدر !

پدر: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

پسر بچه: (کمی اندیشید) فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا .

پدر:  دیگر چه فهمیدی ؟

پسر بچه:چیز دیگری را که فهمیدم این بود  که ما در حیاط مان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد .

پدر : خوب است باز چه ؟

پسر بچه: ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند .

پدر:  جالب است  دیگر چه ؟

پسر بچه: فهمیدم که حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست.
(با شنیدن حرف های پسر زبان پدر بند آمده بود که پسر بچه اضافه کرد)

پدر: چه ...

 پسر بچه: متشکرم پدر تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.



گل محمدی /13 فروردین 94

پایان


برچسب ها: نمایشنامه، کوتاه، فقیر، ما، باغ تنگه، 94،

تاریخ : پنجشنبه 13 فروردین 1394 | 05:52 ب.ظ | نویسنده : حمیدرضا گل محمدی تواندشتی | نظرات



بازیکنان سال 1364

1-  برارجان رستمی 2- حجت خلیل پور 3- هادی رضائی راد 4- حسینعلی داداشی 5- نبی اله قربان پور 6- عسگری خلیل پور

 7- احمد قاسم پور 8- فیروز رضائی 9- اسماعیل اسماعیل نژاد 10-  هوشنگ دکلان 11- محمد رضائی راد





طبقه بندی: عکس Photo،
برچسب ها: باغ تنگه، /عکس تیم فوتبال باقرتنگه، /بازیکنان سال، 1364،

تاریخ : شنبه 25 مرداد 1393 | 10:20 ق.ظ | نویسنده : حمیدرضا گل محمدی تواندشتی | نظرات

بازیکنان سال 1363

1-  محمد علی داداشی 2-  فیروز رضائی  3-  حسینعلی داداشی 4-  احمد قاسم پور

 5-  هوشنگ دکلان 6-  هادی رضائی راد  7-  شعبان غلامپور 8-  حجت خلیل پور

9-  مهدی داداشی 10-  خسرو دکلان 11- محمد رضائی راد 12-  تقی گلچوب 13- مجید محمدی






طبقه بندی: عکس Photo،
برچسب ها: باغ تنگه، /عکس، تیم فوتبال باقرتنگه، /بازیکنان سال،

تاریخ : جمعه 24 مرداد 1393 | 10:25 ق.ظ | نویسنده : حمیدرضا گل محمدی تواندشتی | نظرات

باغ تنگه/ یاد ایامی بخیر که پنبه زاری داشتیم

در زمان قبل از انقلاب اسلامی  در روستای باقرتنگه پنبه «طلای سفید» کاشت  می شد که بعد از آمدن لوبیای روغنی «سویا» و کلزا دیگر از کاشت پنبه در این روستا خبری نیست، در مزرعه پنبه که روستائیان به آن پنبه زاری می گفتند انواع سیفی جات، گوجه فرنگی ،کدو و... کشت می شد .

یادش بخیر

یاد ایامی که ...




طبقه بندی: مطالب Contents، عکس Photo،
برچسب ها: یاد ایامی که، باغ تنگه، پنبه، طلای سفید،

تاریخ : دوشنبه 6 مرداد 1393 | 03:48 ب.ظ | نویسنده : حمیدرضا گل محمدی تواندشتی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.