تبلیغات
وبلاگ باغ تنگه «باقرتنگه» baghertange/baghtanghe veblog - اسب سفید پدر بزرگم

 یادم که وقتی بچه بودم می اومدم روستا پیش پدر بزرگم ، عاشق این بودم که با اسب پدر بزرگم بریم دشت .
وقتی من می اومدم روستا  تابستون بود زمون برداشت شالی ، اون زمون مردم روستا برای وجین کردن شالی و درو کردن و خرمن کوبیدن دستمزدی از همدیگه نمی گرفتن بلکه به کمک هم می رفتنو با هم همکاری می کردند که به این همکاری اون زمون می گفتن «کایر» که هردفعه نوبت هرکس می شد همون جمع می رفتن بهش کمک می کردن تااینکه نشا کنن،وجین کنن ، درو کنن و آخرش با هم دیگه خرمن کوبی کنن و دسترنجشونو که شالی بود ببرن خونشون.
من همیشه در انتظار این بودم که خرمن کوبی شروع بشه و پدر بزرگم پالون اسب سفیدشو بنادزه روی اسبش و ببنده و راهی دشت بشه .
اهالی روستا هرکدوم اسب داشتن میاوردن سر خرمن کوبی ،اونایی هم که اسب نداشتن می اومدن توی کارای دیگه کمک می کردند از صبح که شروع می کردن تا اذون ظهر خرمن می کوبیدن و وقتی که خسته می شدن دست از کار می کشیدن و می رفتن نمازشونو می خوندن و آماده اومدن غذا توسط زنها و دخترای خونواده کسی رو که داشتن خرمنشو می کوبیدن می شدند ، زنها و دخترای خونواده از دور کم کم پیداشون می شد و با  مجمعه های غذا رو سرشون وارد محوطه خرمن کوبی می شدند و سفره رو پهن می کردن و غذا رو می کشیدن و مشغول خوردن می شدند.
وقتی که غذا خوردن تموم می شد چایی می ریختن و بعد از خوردن چایی می رفتن زیر سایه درخت یا کیمه هایی که بهش «نفار» می گفتن استراحت می کردن و بعد از نیم ساعتی استراحت دوباره مشغول کارشون می شدن تا اینکه نزدیکای غروب آماده کیسه کردن شالی ها می شدند اونایی که اسب داشتند به عنوان  چاپیدار شالی ها را به خونه صاحب شالی می بردند و من هم همراه پدر بزرگم می رفتم تا برگشتن که شالی هارو خالی کردیم یه اسب سواری جانانه ای داشته باشم.
این خرمن کوبی ها برای من فقط اسب سواریش جالب بود ،یادش بخیر



طبقه بندی: مطالب Contents، عکس Photo،

تاریخ : چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : حمیدرضا گل محمدی تواندشتی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.